تبليغاتX
شب های کویر
 

بزن باران...

 

بزن باران بهاران فصل خون است                      بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که درچشمان ياران                              جهان تاريک ودرياواژگون است


                                  بزن باران که دين رادام کردند

                                   شکارخلق وصيد خام کردند

                                

                                  بزن باران خدابازيچه اي شد

                                 که باآن کسب ننگ ونام کردند

 

  خدایا!

در زمانی که هر کس دین را با زبان نفس خودش تفسیر می کند حقیقت دینت را بر ما آشکار کن.


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1388/04/16 ساعت 0:58 موضوع | لینک ثابت


کبوتر حرم

 

دوباره امشب است آن شب که ز پی سحر ندارد

     من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد     

پنجشنبه شب نیست. ماهم کامل نیست. حتی 17 ام هم نیست اما من...

به کبوتر حرم فکر می کنم

به بال های شکستش

به قلب پاکش

و به دستهای آلودش ...

به حقیقت

به واقعیت

         و اینکه چقدر این دو از هم فاصله دارند

و باز هم به هیچ نتیجه ای نمی رسم !


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1388/02/16 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت


ماه تمام من

 

پنجشنبه شبه و ماه کامله دوباره احساس می کنم کلاس دوم دبیرستانم مثل اون وقتها میخوام یه جشن دونفره باشکوه برگزار کنم من و خودم ...

 

بعد از مدتها دلم هوای دفتر شعر دوران دبیرستانو کرده

مارا گلی از روی تو چیدن نگذارند

             چیدن چه خیال است که دیدن نگذارند

صد شربت شیریم ز لبت خسته دلان را

                نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند

گفتم شنود مژده دشنام تو گوشم

                   آن نیز شنیدم که شنیدن نگذارند

دل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قوم

                  نعره زدن و جامه دریدن نگذارند

 


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه 1388/01/21 ساعت 1:16 موضوع | لینک ثابت


تلقین

 

اینو برای شما می نویسم شمایی که همین روز ها دوباره سر میزنید به وبلاگم راستش فکر می کردم بعد از کنکور هر روز یه مطلب جدید تو وبلاگم می زارم ولی این روزا هیچ حرفی ندارم جز اینکه

این روزها که می گذرد

                        شادم

این روزها که می گذرد

                       شادم

                           که می گذرد

                                این روزها

              شادم

                   که می گذرد....

 

چند روز پیش رفته بودم دانشکده ادبیات از پله ها بالا می رفتم  یاد قیصر امین پور افتادم یاد روزی که برای اولین بار تو همین پله دیدمش یاد خیلی های دیگه که یه روزی از این پله ها بالا و پایین می رفتن و حالا دیگه نمی تونن.

 یادم اومد تمام اونایی که یه روز از این پله ها بالا رفتن چه خوب و چه بد و با هر طرز تفکر و عقیده ای حتما یه روزم از همون پله ها پایین اومدن.


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه 1387/12/16 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت


زندگی جنگ و دیگر هیچ ...

 

  آگاه باش هر گاه که نماز شبت را خواندی هزاران کودک سنگ را به جای نان می جوند .

             

...«الیزابت» کوچک و شکننده و شاد تا چند ماه دیگر پنج سالش تمام می‌شود.او را به خود فشردم و شروع کردم برایش به کتاب خواندن.ناگهان مرا نگاه کرد و پرسید:
ـ «زندگی یعنی چه؟» جواب احمقانه‌ای به او دادم.
ـ زندگی،‌لحظه‌ایست میان تولد و مرگ.
ـ‌ مرگ چیه؟
ـ‌ مرگ هنگامه‌ای است که همه چیز تمام می‌شود.
ـ مثل زمستان؟هنگامی که برگ‌های درختان می‌ریزد؟ولی عمر یک درخت با زمستان تمام نمی‌شود،‌نه؟هنگامی که بهار بیاید،‌درخت دوباره زنده می‌شود.
ـ ولی برای مردن اینطور نیست.زن و بچه‌ها هم همین طور.هنگامی که کسی مرد،‌برای همیشه مرده، دیگر زنده نمی‌شود.
ـ‌ نه این درست نیست!
ـ چرا الیزابت،حالا بخواب.
ـ من حرف تو را قبول ندارم.فکر می‌کنم هنگامی که کسی بمیرد،‌مثل درخت‌ها دوباره در بهار زنده می‌شود

فردای آن روز به ویتنام رفتم.در ویتنام جنگ بود،‌آتش بود و خون.خبرنگاری بودم که دیر با زود گذارش به آنجا می‌افتاد.شب شد و خوابیدم.ناگهان صدای جنگ،‌گوش‌ها را پر کرد.همه‌جا می‌لرزید.خرابی‌ها به بار آمد.قلب‌ها سوراخ شد و در یک آن،‌شیون کودکان بی‌سرپرست و مادرانی که کودکان‌شان از دست رفته بود،‌به گوش رسید.و من خیلی زود فهمیدم که در بهار کسی دوباره زنده نمی‌شود.
من به این فکر می‌کردم که در سوی دیگر دنیا،‌گفت و گو بر سر این است که آیا می‌توان قلب بیماری را که فقط 10 دقیقه از عمرش باقی است،‌به جای قلب بیمار دیگری پیوند زد تا به زندگی باز گردد؟ در حالی که این جا هیچ کس از خودش نمی‌پرسد که آیا درست است که جان یک عده انسان سالم و بی‌گناه را بریزند ... نفرت و خشم سراپایم را می‌لرزاند و مغزم را سوراخ می‌کند.با خود قرار می‌گذارم که این گستاخی دنیا را برای تو،«الیزابت» و برای دیگران تعریف کنم.
برای تو که تضادهای این دنیای پرهیاهو را نمی‌شناسی الیزابت.و برای تو که نمی‌دانی چرا هنگامی که می‌خندم از ته دل می‌خندم و هنگامی که گریه می‌کنم،‌این چنین زیاد می‌گریم.چرا گاهی که باید شاد باشم،خوشحال نمی‌شوم و گاهی مشکل‌پسند و گاه سهل می‌گیرم.تو هنوز نمی‌دانی؛‌در این دنیا با کوشش و معجزه زندگی انسان رو به مرگ را نجات می‌دهند،‌ولی مرگ صدها،‌هزاران و میلیون‌ها موجود زنده و سالم را باعث می‌شوند!!می‌دانی؟!
زندگی خیلی بیشتر از لحظه‌ای میان تولد و مرگ است‌؛ولی باز هم موفق به یافتن جواب در خور نشدم.آیا نگرانی و تشویش خود را برای کودکی بازگو کردن کار درستی است؟کوشش داشتم این کار را بکنم،‌ولی بعد اندیشیدم: «داستان را باقصه‌هایی از خرگوش کوچولو،پروانه‌ها و فرشته‌های نگهبان تمام کنم.با گول زدن‌های همیشگی. ولی الیزابت بعدا خواهد فهمید که پروانه‌ها در ابتدا کرم بودند،‌خرگوش‌ها همدیگر را می‌درند و فرشته‌های نگهبان وجود عینی و خارجی ندارند.»
زنده بودن چه خوب است.چه خوب بود از اینکه زنده ایم ‌همیشه خوشحال باشیم.آن هنگام،‌می‌توانستیم حس کنیم که صبحگاهان،‌صورت را با لیوانی آب شستن چه لذتی دارد!حتا اگر شب قبل با لباس عرق کرده خوابیده باشیم!
می‌دانی سحرگاه امروز چه اتفاقی رخ داد؟فرمانده دستور داده بود که پناهگاه‌های ویتنام شمالی را با فانتوم بمباران کنند،‌ولی پناهگاه‌ها خیلی نزدیک به محل نگهداری زخمی‌ها بود.بمب درست به میان زخمی‌ها افتاد و قتل عام وحشتکی را باعث شد.این اشتباه سبب شد تا ما اولین بالگرد خبرنگاری را از دست بدهیم.هنگامی که بالگرد دوم رسید،‌خلبانش گفت که بالگرد نخست را«ویت کنگ‌ها» به تلافی ساقط کرده‌اند.با شنیدن این خبر فقط لرزشی در خودم احساس کردم.می‌دانی؛ ‌انسان زود به همه چیز عادت می‌کند.از این که قرار بمیرم و نمردم، دیگر تعجب نمی‌کنم.برایمان عادت شده و عادت کرده‌ایم که در برابر خرابی‌ها و بی‌رحمی‌ها حتا مژه هم بر هم نزنیم.در عین حال زندگی شیرین است.
از «جورج»می پرسم:
ـ در هنگام شلیک به چه چیز فکر می‌کنی؟
ـ فقط به کشتن و این که کشته نشوم.همیشه هنگام حمله ترس عجیبی همه‌ی وجودم را فرا می‌گیرد.اولین بار که برای حمله می رفتیم،‌دوستم «باب» در کنارم بود.با هم به ویتنام آمده بودیم و همیشه مثل دو یار جدا نشدنی،‌با هم بودیم. ...وقتی موشکی به طرف ما پرتاب شد،‌آن را دیدم و بدون آن که چیزی به باب بگویم،‌با چتر نجات به زمین پریدم. او را خبر نکردم،‌می‌دانی!فقط به فکر نجات خودم بودم،‌دیدم که باب منفجر شد. او مرد...!
... یک ویت کنگ با تمام نیرو می‌دوید و همه به او شلیک می‌کردند.درست مثل این که در غرفه‌ی تیراندازی پارک شهر به طرف سیبل هدف تیر می‌اندازند.ولی تیرها به او نمی‌خورد.بعد من یک تیر شلیک کردم و او افتاد.درست مثل این که به یک درخت شلیک کرده باشم .حتا جلو رفتم و به او دست زدم؛هیچ احساسی نداشتم.احمقانه است،‌ولی واقعیت دارد

زندگی هرچه هست،‌خواستنی است.در دنیای ما هر کس به زندگی خویش بیش از همسایه‌اش دلبستگی دارد.این طبیعی است.اما«باب»هرگز در بهار دوباره متولد نخواهد شد،آن«ویت کنگ»‌هم همین طور.ولی تو،‌الیزابت، و نسل‌های بعد از تو درباره‌شان چگونه داوری خواهند کرد؟
زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم؛بدون حتا یک گام اشتباه،‌بدون آنکه ثانیه‌ای به خواب رویم و یا تردید کنیم که داریم اشتباه می‌کنیم،‌باید آن را طی کنیم.ما که انسان هستیم و نه فرشته ... و نه حیوان... ما که بشر هستیم... .
بیا خواهر کوچکم،‌الیزابت،‌تو روزی می‌خواستی بدانی زندگی یعنی چه‌؟ آیا باز هم می‌خواهی بدانی؟
ـ آره، ‌زندگی یعنی چه؟
ـ‌ زندگی ظرفی است که باید خوب پرش کرد،‌بدون این که لحظه‌ای را از دست بدهیم.
ـ حتا اگر وقتی پرش می‌کنیم، ‌بشکند؟و اگر بشکند...؟
ـ فرقی نمی‌کند؛صحنه را طی کرده‌ای،‌فقط کمی تندتر.مدت زمانی که تو برای این طی کردن صرف می‌کنی مهم نیست؛‌مهم شکل طی کردن تو است.مهم این است که آن را «خوب» طی کنی.


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1387/10/08 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


 

تنها گناه ِ ما ..

این بود که نفس می کشیدیم ..

چه گناه ِ مکرری ..

اصرار بر این گناه ِ کوچک بود که ..

بزرگ شدیم ..

و اکنون نفس است که ..

میان ِ رفته و نیامده ..

می رود و می آید ..

تا باز شاید ، بزرگتر شود ..

گناه ِ بودن ِ ما .. .


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1387/04/25 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت


آمده​ام که سر نهم...

          

 

           آمده‌ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم

           ور تو بگوئيم که نی ، نی شکنم شکر برم
           آمده‌ام چو عقل و جان وز همه ديده ها نهان
           تا سوی جان و ديدگان مشعله‌ی نظر برم
           آمده‌ام که ره زنم ، بر سر گنج شه زنم
           آمده‌ام که زر برم،  زر نبرم خبر برم
           گر شکند دل مرا ، جان بدهم به دلشکن
           ور ز سرم کله برد من ز ميان کمر برم
          اوست نشسته در نظر ،من به کجا نظر کنم؟
          اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم؟
          آنکه ز زخم تير او کوه شکاف می ‌خورد
           پيش گشاد تير او ، وای اگر سپر برم   
            در هوس خيال او همچو خيال گشته‌ام 
             وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
             اين غزلم جواب آن باده که داشت پيش من 
             گفت بخور ، نمي‌خوری ؟ پيش کسی دگر برم 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه 1387/03/28 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا جه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه 1387/01/02 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت


مولانا

 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                            پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                          ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت                  آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم                گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت           سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                       در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم ای دل چه مه ست این؟ دل اشارت می کرد      که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است؟         گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو
گفتم این چیست؟ بگو زیر و زبر خواهم شد              گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال                خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو
                            

                           گفتم ای دل پدری کن، نه که این وصف خداست؟   

                                 گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
 


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1386/12/22 ساعت 23:0 موضوع | لینک ثابت


این هم به یاد تو...

 
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو
 
                                    
قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1386/12/22 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting